|
وقتي تو رفتي تازه يادم افتاد كه هنوز بهت نگفتم دوستت دارم، آخه چرا منو ترك كردي؟ نگفتي هنوز حرفهاي نا گفته تو دلم سنگيني ميكنه، نگفتي دلم واست پر ميكشه؟ نگفتي بي تاب ديدنت ميشم، آخه چه جوري رفتنتو باور كنم ؟ من كه برات همه چيز بودم، من كه برات همه زندگيت بودم بي تو بهانهاي براي زندگي نيست. آدينه كه به سراغت آمدم وقتي پيشت نشستم آروم شدم حيف كه بايد بي تو برگردم نميدونستم رفتنت اينقدر آتيش به جونم مي زنه، خودت بگو بي تو چه كنم ؟؟
+ نوشته شده در جمعه 17 خرداد1387ساعت 0:43  توسط mozhgan
|
مي نگرم به جاده بي انتها ميبوسم خاك پاي تو را شايد نسيم بهت بگه چقدر مشتاق روي توام وجودم را به پايت قرباني ميكنم تا بداني دوستت دارم آخر بي معرفت ميخواي عاشق كشي كني به خدا دل تو دلم نيست كي اين انتظار به پايان ميرسه، كي؟ اگه ميخواي منو امتحان كني مشكلي نيست من منتظرم هنوز چشم به راهم نازنينم چشم به راهم يادت نره
+ نوشته شده در جمعه 17 خرداد1387ساعت 0:42  توسط mozhgan
|
شمعياى را در صومعه اي برافروخت:
پروردگارا، باشد اين شمعي كه برافروختهام، نور بپراكند، و آنگاه كه در سختيها تصميم ميگيرم، روشنام كند، باشد كه آتش برافروزد، تا بتواني نخوت، غرور و ناپاكيام را بسوزاني. باشد كه شعله برافروزد، تا بتواني قلبم را گرم سازي و عشق ورزيدن را به من بياموزي، نميتوانم دير زماني در كليساي تو بمانم، اما با گذاردن اين شمع، بخشي از من در اين جا ميماند. بگذار نيايشام را به كردارهاي امروزم تعميم دهم.
آمين
+ نوشته شده در جمعه 17 خرداد1387ساعت 0:36  توسط mozhgan
|
يكي بود يكي نبود زير گنبد كبود لخت و عور تنگ غروب سه پري نشسته بود زار و زار گريه مي كردن پريا مثل ابراي بهار گريه ميكردن پريا پرياي نازنين چه تونه زار ميزنين نميگين كه برف ميآد نميگين بارون ميآد نميترسين پريا پريا گشنه تونه پريا تشنهتون پريا خسته شدين مرغ پر بسته شدين دنياي ما قصه نبود پيغوم سر بسته نبود دنياي ما عيونه هر كي ميخواد بدونه دنياي ما مار داري بيابوناش خار داره هر كي باهاش كارداره دلش خبر داره دنياي ما بزرگه پر از شغال و گرگه دنياي ما همينه بخواي نخواي اينه ![]()
+ نوشته شده در جمعه 19 بهمن1386ساعت 20:36  توسط mozhgan
|
اگر ميخواستم به محبوبم هديهاي دهم، آرامش را تقديمش ميكردم، اگر ميخواستم براي عزيزترين پاره وجودم هديهاي بخرم در جستجوي چيزي خواهم بود كه در مواقع اضطراب و افسردگي به نجاتش آيد و او را به يكباره در درياي رهايي و آرامش شناور سازد، آيا كسي هست كه چنين هديهاي را براي محبوب من در اختيار داشته باشد؟
+ نوشته شده در چهارشنبه 26 دی1386ساعت 13:39  توسط mozhgan
|
از انديشه نافذ خود، براي آفريدن آن چه دقيقاً ميخواهم بهره ميبرم. من لايق بهترين هستم و اكنون بهترين را ميپذيرم. من خودم را دقيقاًٌ همان طور كه هستم دوست دارم و ميپذيرم. من مانند مغناطيس، ثروت الهي را به سوي خود جذب ميكنم. خير و خوشي من از همه جا و همه كس نزدم ميآيد. دروازههاي حكمت و دانش همواره گشودهاند. همه چيز با نظم درست الهي پيش ميرود. به هر كاري دست ميزنم به راستي كاميابم.
+ نوشته شده در دوشنبه 15 مرداد1386ساعت 18:24  توسط mozhgan
|
آنچه آدمي را به مقصود نايل ميسازد و در زندگي كامياب ميكند، عزم و اراده است نه آرزوهاي بيجا و خواستههاي امكان ناپذير.
+ نوشته شده در دوشنبه 15 مرداد1386ساعت 18:7  توسط mozhgan
|
در يك كتاب باستاني آمده است: وقتي مرد خردمند بر همه مشكلات خود فائق آيد و بر ناممكنهاي روزگارخود پيروز شود، در لحظه پيروزي فقط به يك چيز ميانديشد و آن اين است كه چقدر ضعيف و حقيرند كساني كه در هنگام تلاش و مبارزه، خاك يأس و نا اميدي را بر سر او ميپاشيدند.
+ نوشته شده در دوشنبه 15 مرداد1386ساعت 17:45  توسط mozhgan
|
|
|